پس از سالها غرق شدن در فرهنگهای گوناگون، از هفت سال زندگی در آسیا گرفته تا دو سال در مکزیک، زندگی کوچنشینی کمکم جذابیت خود را برایم از دست میداد. من مشتاق ثباتی بودم که در زندگی دوستانم در ایالات متحده میدیدم—ازدواج، خرید خانه، و بچهدار شدن. زندگی در خارج از کشور یک ماجراجویی باورنکردنی و سرشار از تجربههای فرهنگی و هزینههای پایینتر زندگی بود، اما یک آرزوی پنهان برای «سر و سامان گرفتن» در دلم ریشه دوانده بود.
من که در شمال شرقی اوهایو بزرگ شده بودم، از ۱۸ سالگی به بعد واقعاً در آمریکا زندگی نکرده بودم. بنابراین، وقتی در اوایل سال ۲۰۲۱ یک پیشنهاد شغلی برای مدیریت شبکههای اجتماعی از یک اتاق خبر غیرانتفاعی در شیکاگو دریافت کردم، آن را به فال نیک گرفتم. در آن زمان در مکزیک زندگی میکردم و با هیجان تمام زندگیام را در جعبهها جمع کردم تا به شهری بروم که به نظرم جذابترین شهر غرب میانه بود. اما واقعیت، فرسنگها با انتظارات من فاصله داشت.
فصلی امیدوارکننده با شروعی دشوار
شغل من دورکاری بود، اما شرط آن زندگی در شیکاگو بود. خیلی زود پس از شروع کار، متوجه شدم که وظایفم فراتر از شرح شغلی تعیینشده است و این احساس دائمی که «هر کاری میکنم کافی نیست» در من شکل گرفت. فشار به سرعت افزایش یافت. تا ماه آوریل، تقریباً هر روز گریه میکردم—قبل از شروع کار، هنگام ناهار و بعد از پایان ساعت کاری. استرس به قدری طاقتفرسا شده بود که برای عبور از جلسات به تمرینهای تنفسی روی آوردم و برای مقابله با آن شروع به مصرف داروهای ضداضطراب کردم.
تا تابستان همان سال، همکاری من با آن شرکت به پایان رسید. با این حال خوشبین بودم و فکر میکردم پیدا کردن شغل جدید در یک شهر بزرگ کار سادهای خواهد بود. اما سخت در اشتباه بودم.
تلاش بیوقفه برای یافتن شغل
با تمام وجود وارد فرآیند کاریابی شدم و برای صدها موقعیت شغلی درخواست فرستادم. بیشمار نامهی پوششی سفارشی نوشتم، ایمیلهای سرد متعددی ارسال کردم و با دوستان و همکارانم در مورد جستجوی شغلم صحبت کردم. اگرچه چند مصاحبه گرفتم و توانستم چند پروژه فریلنسری پیدا کنم، اما بیشتر روزهایم را در آپارتمانم میگذراندم، در حالی که بیوقفه لینکدین را رفرش میکردم و با ناامیدی میجنگیدم.
سپس، در ماه نوامبر، دنیای من متوقف شد. برادرم را از دست دادم و در یک لحظه، هیچ چیز دیگری اهمیت نداشت.
رویارویی با سوگ در دنیایی که منتظر نمیماند
سوگ مانند موجی سهمگین، گیجکننده و بیرحمانه از راه رسید. درست قبل از این فاجعه، تلاش میکردم زندگی اجتماعیام را بسازم، اپلیکیشنهای دوستیابی را دوباره نصب کرده بودم و بیشتر در رویدادها شرکت میکردم. اما پس از آن، دیگر نمیتوانستم روی هیچچیز تمرکز کنم. قرار گذاشتن غیرممکن بود و ایجاد دوستیهای جدید سطحی و بیروح به نظر میرسید. دلم برای ارتباطات ساده و صمیمی که در خارج از کشور به راحتی شکل میگرفت، تنگ شده بود. برقراری ارتباط مجدد با آشنایان قدیمی در شیکاگو نیز دشوار بود؛ در یک شهر بزرگ، اولویتها و زندگی آدمها مدام در حال تغییر است.
بارقههای امید در میان سختیها
البته همه چیز تلخ نبود. سال گذشته، فرصتی باورنکردنی برای نوشتن یک کتاب خودیاری در مورد «کنجکاوی در مورد هوشیاری» (sober-curiosity) به دست آوردم. همچنین یک قرارداد یکساله پارهوقت در یک دانشگاه محلی پیدا کردم. با وجود این موفقیتها، هزینههای بالای زندگی در شیکاگو باعث شد که درآمدم به سختی کفاف زندگیام را بدهد. وقتی قراردادم با دانشگاه در ماه مه به پایان رسید، هیچ چشمانداز مشخصی نداشتم.
برایم روشن شد که ماندن در شیکاگو دیگر ممکن نیست. یک بار دیگر چمدانهایم را بستم و به اوهایو بازگشتم، جایی که اکنون هستم و تلاش میکنم تا قدم بعدیام را پیدا کنم. وقتی به گذشته نگاه میکنم، از خودم میپرسم که آیا آن مهاجرت ارزشش را داشت؟ در حال حاضر گزینههای مختلفی را بررسی میکنم—شاید تحصیلات تکمیلی، یا حتی بازگشت به آسیا. هرچند مسیر آیندهام هنوز مشخص نیست، اما یک چیز را با اطمینان میدانم: این آن چیزی نبود که میخواستم.
جزئیات بیشتر را در منبع اصلی بخوانید: Business Insider