خلاصه Pluribus: نارنجک، دختران طلایی و خوشبختی اجباری

آیا تا به حال به پایان دنیا فکر کرده‌اید؟ با توجه به شرایط امروزی، این فکری است که به ذهن بسیاری خطور می‌کند. اگر من مجبور به انتخاب بودم، شاید یک آخرالزمان شبیه به دنیای کارول در این قسمت از سریال Pluribus را انتخاب می‌کردم. بله، او با تنهایی و ترس دست و پنجه نرم می‌کند، اما از راحتی‌های ساده‌ای مانند تختخواب خودش و غذاهای مورد علاقه‌اش نیز لذت می‌برد. و مهم‌تر از همه، او تلویزیون دارد.

کارول از سریال Pluribus با نگاهی متفکر

به طور خاص، کارول در حال تماشای سریال The Golden Girls (دختران طلایی) از روی یک مجموعه دی‌وی‌دی است. انتخاب رسانه فیزیکی در اینجا اهمیت دارد. به محض اینکه صدای بتی وایت در نقش رُز نایلوند دوست‌داشتنی از تلویزیون کارول پخش شد، این سؤال پیش آمد: آیا «پیوستگان» (The Joined) هنوز ایستگاه‌های تلویزیونی را اداره می‌کنند؟ تا پایان قسمت، پاسخ شوم به نظر منفی می‌رسد.

پس بیایید جامی از ودکای باکیفیت را به سلامتی کارول استورکا بنوشیم، نماد امیدی برای همه‌ی کسانی که ترجیح می‌دهند آخرالزمان را با یک سیتکام کلاسیک دهه ۸۰ سپری کنند. چه چیزی از این انسانی‌تر است؟

عنوان این قسمت «نارنجک» است که به یک کنایه‌ی کارول به اربابان بیگانه و همسان‌شده‌اش اشاره دارد. او که از تلاش‌های بی‌وقفه‌ی آن‌ها برای خوشحال کردنش خسته شده، به شوخی می‌گوید: «هیچ مشکلی با من نیست که یک نارنجک لعنتی نتواند آن را حل کند.» همان شب، زوسیا، یکی از اعضای پیوستگان، با یک نارنجک واقعی به خانه‌اش می‌آید. زوسیا اعتراف می‌کند: «ما فکر کردیم احتمالاً کنایه می‌زنی، اما نمی‌خواستیم ریسک کنیم.»

این نارنجک به نمادی هولناک از کفایت و همکاری باورنکردنی ذهن کندویی تبدیل می‌شود که از نگاه بدبینانه‌ی کارول به تصویر کشیده شده است. پیوستگان با وجود برنامه‌های جهانی‌شان، منابع قابل توجهی را به رسیدگی به هر شکایت او اختصاص می‌دهند. کارایی آن‌ها ترسناک است، اما در عین حال لحظاتی از کمدی سیاه را خلق می‌کند، زیرا این افراد به ظاهر معمولی، کارهای خارق‌العاده‌ای را با لبخندی همیشگی برای او انجام می‌دهند.

«نارنجک» از صحنه‌های پر زرق و برق قسمت اول فاصله می‌گیرد که ممکن است صبر برخی از بینندگان را بیازماید. هنوز سؤالات بی‌پاسخ زیادی درباره سرنوشت بشریت وجود دارد. از آنجا که کارول به نیت‌های این جمع اعتماد ندارد، از پرسیدن سؤالات حیاتی مانند انگیزه‌ی اصلی بیگانگان برای آوردن «فرمول خوشبختی ابدی» به زمین خودداری می‌کند. این موضوع می‌تواند برای مخاطب ناامیدکننده باشد.

در عوض، کارول این قسمت را در حال تفکر و دلخوری سپری می‌کند. در پرواز بازگشت از اسپانیا، او از زوسیا می‌پرسد که آیا انسان‌های غیرانگلیسی‌زبان و نپیوسته‌ی دیگری وجود دارند که دیدگاه تاریک او را به اشتراک بگذارند. پیوستگان او را به یک مدیر انبار در پاراگوئه وصل می‌کنند، اما او نیز همان‌قدر با کارول فاصله می‌گیرد که با آن‌ها. در لحظه‌ای از سرخوردگی، کارول با اسپانیایی دست و پا شکسته‌اش فریاد می‌زند: «Chinga tu madre, cabrón!»

پس از بازگشت به زندگی منزوی خود در آلبوکرکی، که با ودکا و دختران طلایی پر شده، این قسمت به بررسی ماهیت دوگانه‌ی وجود جدید او می‌پردازد. از یک سو، کل سیاره در خدمت اوست. وقتی فروشگاه مواد غذایی محلی‌اش را خالی می‌یابد، یک تماس تلفنی کافی است تا ناوگانی از کامیون‌ها و ارتشی کوچک از کارگران پیوسته فوراً قفسه‌ها را پر کنند. این لحظه‌ای از فانتزی خالص است—زنی که می‌تواند هر چه را که بخواهد داشته باشد.

و این شامل سلاح نیز می‌شود. این جمع اگر کارول بخواهد، یک نارنجک دیگر یا حتی یک بازوکا به او می‌دهند. آن‌ها امیدوارند که او این کار را نکند، به خصوص پس از اینکه ضامن نارنجک اول را می‌کشد و نزدیک بود زوسیا را به کشتن دهد. اما آن‌ها هر درخواستی را، هرچقدر هم که مخرب باشد، برآورده می‌کنند، زیرا خوشبختی او اولویتشان است. این نوعی مهربانی پیچیده و بیمارگونه است.

از سوی دیگر، واقعیتی شوم در زیر این سطح پنهان شده است. جمعیت مسحور شده درگیر یک پروژه مرموز و عظیم هستند. گرچه این پروژه به طور مشخص پنهان نشده، اما عدم کنجکاوی کارول باعث می‌شود که او هرگز از ماهیت آن باخبر نشود. ماهیت نگران‌کننده‌ی فعالیت‌های آن‌ها زمانی برجسته می‌شود که تمام آلبوکرکی—به جز محله‌ی کارول—در شب برای صرفه‌جویی در انرژی تاریک می‌شود. زوسیا توضیح می‌دهد: «شما دو بار به باشگاه سیرا کمک مالی کردید. ما فکر کردیم درک خواهید کرد.»

هدف نهایی این جمع همچنان تبدیل کردن کارول است. زوسیا در ابتدا آن را یک «ضرورت بیولوژیکی» می‌نامد. وقتی این توصیف کارساز نیست، ذهن کندویی استعاره‌اش را تغییر می‌دهد و می‌پرسد: «اگر کسی را در حال غرق شدن ببینید، آیا برایش جلیقه نجات نمی‌اندازید؟» آن‌ها بدبینی او را نوعی بیماری می‌دانند که نیاز به نجات دارد.

شاید حق با آن‌ها باشد. یک فلش‌بک به هتلی یخی در نروژ در هفت سال قبل، کارولی همیشه بدخلق را نشان می‌دهد که نمی‌تواند از زیبایی اطرافش لذت ببرد و این موضوع شریک زندگی‌اش هلن را ناامید می‌کند. کارول که توسط شفق قطبی و مجسمه‌های یخی خیره‌کننده احاطه شده بود، فقط می‌توانست از سرما و رتبه‌ی کتابش در فهرست پرفروش‌ها شکایت کند. هلن به درستی اشاره کرد: «تو عاشق حس بد داشتنی.»

بعدها، کارول وضعیت «پیوسته» بودن را به «تمام برنامه‌های ریک استیوز» تشبیه می‌کند، توصیفی که زمانی برای هتل یخی به کار برده بود. از نظر او، خوشبختی بی‌فکرانه یعنی تحسین جهان بدون شکایت. اما تصویر یک شهر کامل که همزمان چراغ‌هایش را خاموش می‌کند، عمیقاً هولناک است. آیا آن‌ها دیگر از پیاده‌روی‌های شبانه، بازی‌های رومیزی یا تماشای تلویزیون لذت نمی‌برند؟ بدون این لذت‌های کوچک و فردی، ما چه کسی هستیم؟ یک زندگی خالی از شادی‌های شخصی، حتی شادی یک غرولند خوب، به سختی می‌توان نام زندگی بر آن گذاشت.

منبع

Leave a Comment