روایت خودکشی: کندوکاوی در سوگ، اخلاقیات و یک کتاب

حتی پیش از آنکه ربکا را از دست بدهم، به سمت خاطراتی درباره خودکشی کشیده می‌شدم. شاید به این دلیل که وقتی کسی را دوست دارید که مدام بر لبه تیغ میان مرگ و زندگی راه می‌رود، این داستان‌ها مانند پنجره‌ای به اتاقی آشنا به نظر می‌رسند. چهره‌ها ممکن است غریبه باشند، اما چشم‌انداز عاطفی آن برایتان آشناست و نوعی آرامش عجیب به ارمغان می‌آورد.

در آوریل ۲۰۲۴، کمی پس از ترخیص ربکا از بیمارستان، در صندلی عقب ماشینی نشسته بودیم که برادرش رانندگی می‌کرد. شروع کردیم به صحبت درباره کتاب خاطرات جدید بلیک باتلر، مالی. بخشی از وجودم نگران بود که این ایده وحشتناکی است—صحبت درباره کتابی با موضوع خودکشی با کسی که به تازگی به دلیل افکار خودکشی بستری شده است. اما تظاهر کردن هرگز روش ما نبود. ربکا رُک بود و راستش را بخواهید، آنقدر دلتنگش بودم که نمی‌توانستم به چیز معنادار دیگری برای گفتن فکر کنم.

زنی که از پشت دری شیشه‌ای به بیرون نگاه می‌کند، نمادی از جلد کتاب 'مالی'

خلاصه‌ای از کتاب را برایش تعریف کردم: همسر باتلر، مالی برادک که شاعر بود، سه سال پس از ازدواجشان خودکشی می‌کند. کتاب با بعدازظهر هولناک مرگ او آغاز می‌شود—یک حس بد، یک یادداشت روی در، صدای شلیک گلوله. از آنجا به بعد، کتاب به داستان عشقشان می‌پردازد که باتلر کشف می‌کند پر از فریب بوده است. پس از مرگ مالی، او خاطرات و پیام‌های خصوصی‌اش را می‌خواند و تصویری از برادک به عنوان یک دروغگوی بیمار و متجاوز به نمایش می‌گذارد. این یکی از خام‌ترین، لطیف‌ترین و هولناک‌ترین چیزهایی بود که خوانده بودم؛ تنها پس از چند صفحه، اشک می‌ریختم.

نسخه‌ام را از کیفم بیرون آوردم. کتابی ضخیم با جلدی جذاب از زنی بلوند که از پشت دری شیشه‌ای به بیرون خیره شده بود. ماه‌ها بود که کتاب نایاب شده بود و همین موضوع آن را برای بسیاری از خوانندگان به یک کالای خواستنی تبدیل کرده بود. این کتاب که در اواخر ۲۰۲۳ توسط انتشارات آرک‌وی منتشر شده بود، زمانی که به دست من رسید، به چاپ چهارم رسیده بود.

برای ربکا توضیح دادم که این کتاب چه طوفانی در فضای مجازی به پا کرده است. منتقدان آن را از شجاعانه و تکان‌دهنده گرفته تا مبتذل و بی‌ارزش خطاب کرده بودند. یکی از صداهای برجسته مخالف، نویسنده‌ای به نام سارا رز اِتر، دوست سابق این زوج بود که آن را «پورنوگرافی انتقام‌جویانه ادبی علیه زنی بیمار که جان خود را گرفته بود» نامید.

نظر ربکا واضح بود. از نظر اخلاقی، او نمی‌توانست از تصمیم باتلر برای انتشار مکاتبات خصوصی همسرش و یادداشت خودکشی او به صورت کلمه به کلمه حمایت کند. او گفت اگر قرار بود بمیرد، دوست نداشت کسی فاش کند که او آن کسی نبوده که به نظر می‌رسیده، چون به گفته او، واقعاً چه کسی هست؟ با این حال، از من خواست کتاب را به او قرض بدهم. من به آرامی به او گفتم ترجیح می‌دهم صبر کند تا حالش بهتر شود.

شاید مطرح کردن موضوع مالی یک اشتباه بود. او با افکار خودکشی دست و پنجه نرم می‌کرد و من داستانی از زنی را به او نشان دادم که تسلیم این افکار شده بود. اما دیگر از چه چیزی می‌توانستیم حرف بزنیم؟ حقایق پیش پا افتاده‌ای مثل برنامه‌های تابستان و ماه‌عسل، پوچ به نظر می‌رسید. عاشقانه‌ترین کاری که می‌توانستم انجام دهم این بود که از واقعیت او، از درد او، روی برنگردانم.

من مدرک کارشناسی ارشد هنرهای زیبا (MFA) دارم، بنابراین معمولاً با آثاری که برخی «آشغال MFA» می‌نامند، مشکلی ندارم. مالی را با حرصی سیری‌ناپذیر خواندم، در حالی که اشک از چشمانم سرازیر بود. به همسرم و روان‌درمانگرم گفتم که این کتاب دارد زندگی‌ام را نابود می‌کند، زیرا در الگوی آشنای غرق شدن در هنر و از بین بردن تمام مرزها افتاده بودم. اما در نیمه‌های راه، احساساتم تغییر کرد. از لحن حق به جانب باتلر خسته شدم، نثرش به غرولندهایی پر از ویرگول تبدیل شده بود. یادداشت‌هایم در حاشیه کتاب به خطاب‌های مستقیم تبدیل شد: بلیک، دوباره این نه!

زندگی در اطرافم جریان داشت. تابستان فرا رسیده بود. من و همسرم برای سفری برنامه‌ریزی می‌کردیم. ربکا شغل جدیدی پیدا کرده بود. زندگی در فیلادلفیا گرم و پر سر و صدا بود. ربکا را زیاد نمی‌دیدم، اما پیامک‌هایش ریسمانی از شوخ‌طبعی و عادی‌بودن بود—یک پلی‌لیست که نامش را گذاشته بود «یک فروپاشی داشتی، حالا باهاش برقص» با عکسی از سینی غذای بیمارستان به عنوان کاور. با این حال، احساس می‌کردم مجبورم کتاب را تمام کنم، گویی برای خروج از ناامیدی که مرا در آن فرو برده بود، به راهنمایی آن نیاز داشتم.

به سختی از میان تفکرات باتلر عبور کردم، از قدردانی تازه‌یافته‌اش برای درختان گرفته تا تلاش کوتاه و ناموفقش برای دوجنس‌گرایی در گرایندر. در صفحه ۳۱۲، بالاخره تمام شد. یادداشتی از سر آسودگی در حاشیه نوشتم و نیازی شدید و فیزیکی به خندیدن احساس کردم.

خنده در برابر تاریکی هرگز برای من راه رهایی نبوده، تنها یک مهلت کوتاه. سه ماه پس از گفتگوی ما در ماشین، در ژوئیه ۲۰۲۴، ربکا خودکشی کرد. در آن روز، بخشی از ترانه گروه «برایت آیز» مدام در سرم تکرار می‌شد: این بدترین روز زندگی من است، با صدای آرام کانر اوبرست.

در هفته‌های بعد، همه چیز را در ذهنم روایت می‌کردم، انگار که در حال نوشتن داستانی بودم. هنگام بسته‌بندی وسایلش، سینه‌بندی را پیدا کردم که به او هدیه داده بودم و به یاد آوردم چقدر آن را دوست داشت و چطور خریدن آن باعث شده بود احساس کنم یک خواهر بزرگ واقعی هستم. تصمیم گرفتیم او را بدون آن دفن کنیم—این کار محترمانه به نظر می‌رسید. به دنبال یادداشتی گشتیم اما چیزی پیدا نکردیم. غم عریان دوستش دنی مثل مشتی بر دلم بود: «باورم نمیشه اون عوضی برامون یادداشت نذاشته.» اگر گذاشته بود، آیا من آن را منتشر می‌کردم؟ شاید. چگونه کلماتی که اساساً وجود شما را تغییر می‌دهند، می‌توانند حس نشوند که به شما تعلق دارند؟

سوگ یک روح تنها نیست، بلکه یک لشکر است. به خواندن خاطرات خودکشی ادامه دادم، به دنبال همراهی برای ارواح خودم، می‌خواستم در واقعیت‌هایی مجاور واقعیت خودم زندگی کنم. آثار یی‌یون لی را خواندم که پس از خودکشی هر دو پسرش نوشته شده بود. برخلاف باتلر، نوشته‌های لی درباره ایجاد صمیمیت با خواننده نیست؛ این یک تمرین دقیق و محدود در پردازش فقدان از طریق زبان است. این رویکرد نیز با انتقاداتی روبرو شد و منتقدان او را به خاطر ارائه ندادن جزئیات پزشکی یا روان‌شناختی بیشتر و توضیح ندادن چرا، زیر سؤال بردند.

این یک سؤال اساسی را مطرح می‌کند: آیا راه «باوقاری» برای نوشتن درباره اینکه چرا کسی مرگ را انتخاب می‌کند وجود دارد؟ ما، خوانندگان، به نظر می‌رسد داستانی می‌خواهیم که به اندازه کافی جزئیات برای ارضای حس کنجکاوی ما ارائه دهد، اما نه آنقدر که به نظر استثمار مردگان بیاید. ما می‌خواهیم بفهمیم، اما به چه قیمتی؟

نوشتن درباره فقدان، نوعی تحمیل خود است. ما از پنجره به بیرون نگاه می‌کنیم و ناگزیر بازتاب خودمان را سر میز شام می‌بینیم. پس ما، زندگان، چگونه باید داستان تصمیم مردگان برای رفتن را روایت کنیم؟ شاید این خاطرات همیشه ناامیدکننده باشند، زیرا وقتی سوگ چیزی جز حقیقت دائمی و تیز غیبت را ارائه نمی‌دهد، چه رضایتی می‌توان یافت؟

در مراسم رونمایی از سنگ قبر ربکا، باد شدیدی می‌وزید. وقتی مادرشوهرم یک اسپیکر روی سنگ قبر گذاشت تا دعای کدیش سوگواران را پخش کند، باد آن را به زمین انداخت. دنی فریاد زد: «می‌خواست بهتر بشنوه!» و در میان اشک‌هایی که باد بر صورت‌هایمان می‌کشید، همه خندیدیم.

منبع: Literary Hub

Leave a Comment