زندگی گاهی اوقات مسیر پرواز ما را بدون هیچ هشداری تغییر میدهد. برای من، این تغییر مسیر در ۴۳ سالگی، در اوج شکوفایی شغلیام رخ داد. من خلبان شرکت هواپیمایی Southwest بودم؛ رؤیایی که سالها برایش تلاش کرده و با آن زندگی کرده بودم. زندگی من مجموعهای از پروازهای بینشهری، اقامت در هتلهای شهرهای پر جنب و جوشی مانند نیویورک و لسآنجلس، و تعطیلات مکرر با پسرم بود که همگی به لطف مزایای سفر شغلم ممکن شده بود.
پس از ۱۲ سال فعالیت در این صنعت، سابقهام به من این امکان را میداد که برنامهی کاری مطلوبی داشته باشم و تنها حدود هشت روز در ماه کار کنم. همه چیز را برنامهریزی کرده بودم: تا سن بازنشستگی اجباری یعنی ۶۵ سالگی به پرواز در آسمانها ادامه دهم. اما یک «سیستم آب و هوایی» عظیم و غیرمنتظره در رادار شخصی من در حال شکلگیری بود: من دوقلو باردار بودم.
یک طرح پرواز جدید: اولویت مادری بر شغل
ناگهان، آیندهای که با دقت طراحی کرده بودم، غیرممکن به نظر میرسید. فکر اینکه همسرم را با یک پسر کوچک و دو نوزاد دوقلو در خانه تنها بگذارم در حالی که من هزاران مایل دورتر هستم، قابل قبول نبود. استرس وارد بر خانوادهمان بسیار زیاد میشد. بنابراین، وقتی مرخصی زایمانم به پایان رسید، تصمیم دلخراشی گرفتم که بالهای پروازم را کنار بگذارم. من از شغلی که بیش از نیمی از عمرم را برای آن صرف کرده و هویتم را شکل داده بود، دست کشیدم.
این گذار به هیچ وجه آسان نبود. سالها با هویت جدیدم به عنوان یک مادر خانهدار دست و پنجه نرم کردم. دلم برای هیجان کابین خلبان، رفاقت با خدمه پرواز و استقلال زندگی گذشتهام تنگ شده بود. تغییر مالی نیز به همان اندازه تکاندهنده بود. درآمد خانوار ما از دو حقوق راحت به یک حقوق کاهش یافت و روزهای پرواز رایگان به پایان رسید. سفر به عنوان یک خانواده پنج نفره به معنای خرید بلیطهای گرانقیمت بود، بنابراین ماجراجوییهای ما نیز متوقف شد.
مواجهه با طوفان دوم: طلاق و عدم اطمینان مالی
درست زمانی که به واقعیت جدید زندگیام عادت کرده بودم، زندگی طوفان بزرگ دیگری را بر سر راهم قرار داد. سال گذشته، در دهه ۵۰ زندگیام، خودم را در حال گذر از مراحل طلاق و تبدیل شدن به یک مادر مجرد یافتم. در این لحظه بود که سنگینی کامل تصمیمی که یک دهه پیش گرفته بودم، بر دوشم افتاد. نمیتوانستم به امنیت مالیای که اگر به کارم ادامه داده بودم داشتم، فکر نکنم. اگر به پرواز ادامه میدادم، درآمد ماهانهام امروز حدود ۳۰ هزار دلار بود.
در عوض، با یک شکاف درآمدی قابل توجه و بدون هیچ مسیر مشخصی برای آینده روبرو بودم. بازگشت به شرکت هواپیمایی به عنوان یک والد مجرد برای من گزینهی مناسبی نبود. به یک راهحل نیاز داشتم و باید سریع عمل میکردم.
استفاده از «سوخت اضطراری» مالی
خوشبختانه، من در گذشته برای چنین تلاطمهایی برنامهریزی کرده بودم. در طول سالهای خلبانی، با پشتکار ۱۰٪ از هر حقوقم را به حساب بازنشستگی واریز میکردم. وقتی به خانوادهام گفتم که قصد دارم از این پساندازها برای پر کردن این شکاف مالی استفاده کنم، آنها تردید داشتند. آنها اصرار داشتند که هر شغلی پیدا کنم و صندوق بازنشستگی را برای یک سناریوی «مبادا» در آیندهی دور حفظ کنم.
چیزی که آنها درک نمیکردند این بود که لحظهی «مبادا»ی من همین حالا بود. تمام دلیلی که من شغلم را ترک کرده بودم، این بود که در کنار فرزندانم باشم. رها کردن این تعهد در استرسزاترین دوره زندگیشان – یعنی جدایی خانواده ما – تمام فداکاریهای قبلی من را بیمعنا میکرد. من حاضر به انجام این کار نبودم.
آن صندوق بازنشستگی، پسانداز روز مبادای من بود و باران سختیها در حال باریدن بود. من بینهایت سپاسگزارم که آیندهنگری لازم برای ساختن آن تکیهگاه مالی را داشتم. این پسانداز در یک دوران بسیار سخت، به من قدرت انتخاب داد. شروع دوباره در ۵۳ سالگی هرگز در برنامههای من نبود، اما این پشتوانه مالی به من اجازه میدهد تا خودم را بازآفرینی کنم و از فرزندانم حمایت کنم، بدون اینکه اصلیترین دلیلی که به خاطرش به خانه برگشتم را زیر پا بگذارم.
منبع: Business Insider