مادرم نوه‌ نمی‌خواست، تا اینکه نوه‌اش را از نزدیک دید

یک مادربزرگ در حال تماشای نوه‌اش که خمیر ورز می‌دهد
گاهی یک نسل جدید می‌تواند عمیق‌ترین شکاف‌های یک خانواده را ترمیم کند.

وقتی خبر بارداری‌ام را به مادرم دادم، واکنشش جشن و شادی نبود—سکوت بود. غافلگیر نشدم. او همیشه رک و راست گفته بود که هرگز دوست ندارد مادربزرگ شود؛ موضعی که هرچند برایم دردناک بود، اما آن را درک می‌کردم.

من و همسرم آماده و مشتاق بودیم تا خانواده خود را تشکیل دهیم، اما در دلم امیدی پنهان داشتم که شاید واقعیت وجود یک نوه، قلب او را نرم کند. با این حال، به نظر می‌رسید این امید بی‌جا بود، زیرا او همچنان فاصله‌اش را حفظ کرد.

یک عمر مراقبت و فداکاری

بی‌میلی مادرم به مادربزرگ شدن از کمبود محبت نبود، بلکه از یک عمر مراقبت بی‌وقفه نشأت می‌گرفت. کودکی او با فوت پدرش ناتمام ماند و او در ۱۲ سالگی ناچار شد نقش والدین را برای خواهر و برادر کوچکترش ایفا کند. بعدها، به عنوان یک مادر مجرد پس از فوت پدرم، او برادرم و مرا به تنهایی و بدون هیچ کمکی بزرگ کرد و تمام وجودش را وقف ما نمود.

او یک بار احساساتش را صادقانه برایم توضیح داد: «من هرچه داشتم برای بزرگ کردن شما دو نفر گذاشتم. دیگر این کار را تکرار نمی‌کنم.» برای او، یک نوه به معنای یک مسئولیت عاطفی عمیق دیگر بود که حس می‌کرد توان به دوش کشیدنش را ندارد. مسئله زمان یا پول نبود؛ مسئله حفاظت از آرامش به سختی به دست آمده و انرژی عاطفی باقی‌مانده‌اش بود. او همچنین می‌ترسید که پویایی رابطه ما تغییر کند و یک نوزاد جدید، جایگاه محوری او را در زندگی من بگیرد.

بارداری در سایه فاصله

این جدایی، دوران بارداری مرا تعریف کرد. ما نه تنها با فاصله ۱۸ ساعته بین شهرهایمان از هم دور بودیم، بلکه یک شکاف عاطفی نیز بین ما ایجاد شده بود. گفتگوهایمان به ندرت اتفاق می‌افتاد و کمتر به موضوع بچه یا حال من می‌پرداخت. این دورانی که باید سرشار از هیجان مشترک می‌بود، به سفری تنها تبدیل شد و فشار موجود بر رابطه‌مان را تشدید کرد.

ورودی غیرمنتظره

در مارس ۲۰۱۹، پسرم به دنیا آمد. روز بعد، دست به یک اقدام جسورانه زدم. با تکیه بر سنت سواحیلی ما، که در آن مادران تازه زا ۴۰ روز را برای بهبودی در خانه مادر خود می‌گذرانند، با نوزادم در آغوش، سرزده به در خانه او رفتم. می‌دانستم اگر از قبل خبر می‌دادم با مقاومت روبرو می‌شدم، پس تصمیم گرفتم او را با واقعیت روبرو کنم.

چهره‌اش غرق در سردرگمی بود. برای کسی که سال‌ها تنها زندگی کرده بود، حضور ناگهانی یک مادر و نوزاد یک شوک بود. هر دوی ما در حال کشف قلمرویی جدید بودیم—من به عنوان مادری تازه‌کار و او در حال یادآوری ریتم‌های فراموش‌شده مراقبت از نوزاد. او کمک‌های اساسی مانند آشپزی و نگه داشتن بچه را انجام می‌داد، اما اعمالش مکانیکی بود و فاقد آن گرما و شادی‌ای بود که انتظار می‌رفت.

شکوفایی عشق یک مادربزرگ

پس از اقامت ۴۰ روزه‌ام، به خانه بازگشتم و فاصله دوباره حاکم شد. تماس‌هایش نادر بود و بیشتر روی من تمرکز داشت تا نوه‌اش. کم‌کم داشتم می‌پذیرفتم که آن پیوندی که آرزویش را داشتم شاید هرگز شکل نگیرد.

اما ناگهان، چیزی تغییر کرد. وقتی پسرم حدوداً شش ماهه شد، مادرم شروع به سر زدن کرد. دیدارهایش بی‌خبر بود—گاهی با خرید خانه می‌آمد، گاهی فقط بچه را نگه می‌داشت تا من فرصتی برای خودم داشته باشم. او حتی وقتی مرخصی زایمانم تمام شد، در پیدا کردن پرستار به من کمک کرد.

امروز، پسرم شش ساله است و پیوند آن‌ها قلب خانواده ماست. آن‌ها یک زوج جدانشدنی هستند، با هم راز رد و بدل می‌کنند، باغبانی می‌کنند و سر کنترل تلویزیون با شوخی و خنده بحث می‌کنند. تماشای آن‌ها که غرق در خنده‌هایی بر سر شوخی‌هایی می‌شوند که فقط خودشان می‌فهمند، هدیه‌ای است که هرگز فکر نمی‌کردم دریافت کنم.

مادر شدن نه تنها زندگی مرا دگرگون کرد، بلکه پلی دوباره به سوی مادرم ساخت. او شاید هنوز هم بگوید که هرگز نمی‌خواسته مادربزرگ شود، اما با تماشای او، اکنون می‌دانم که دیگر نمی‌تواند زندگی بدون این نقش را تصور کند.

منبع: Business Insider

Leave a Comment