فیلم جدید اسکات کوپر، اسپرینگستین: از ناکجاآباد رهایم کن، سعی دارد لحظهای حیاتی از زندگی «رئیس» (The Boss) را به تصویر بکشد. با این حال، نقدی که اخیراً منتشر شده، نشان میدهد که فیلم در به تصویر کشیدن فرآیند خلاقانه پشت موسیقی او، در یافتن صدایی اصیل ناکام مانده است.

نقد با ترسیم تصویری زنده از بروس اسپرینگستین واقعی بر روی صحنه در آریزونا در سال ۱۹۸۰، یک روز پس از پیروزی ریگان در انتخابات، آغاز میشود. او به عنوان یک نیروی طبیعی توصیف میشود که اشعار را غرشکنان میخواند و خشمی سیاسی را در آهنگهایی مانند «Badlands» جاری میکند. اجرای او یک همنشینی با گروه E Street Band است، بیانی خام از «هسته فاسد در مرکز رؤیای آمریکایی».
در مقابل، صحنه ابتدایی فیلم که در سینسیناتی سال ۱۹۸۱ میگذرد، جرمی آلن وایت را در نقش اسپرینگستین به نمایش میگذارد. در حالی که نقد، وایت را برای اجرای بینقص حرکات فیزیکی او—بالا بردن چانه، ایستادن با پاهای باز—تحسین میکند، اما به یک گسست حیاتی اشاره دارد. به جای یک سرود با بار سیاسی، نسخهای استاندارد از «Born to Run» را میشنویم. فیلمسازی به کلیشههای آشنا متکی است: کاتهای متقاطع بین ستاره عرقریزان در حال اجرا و تماشاگران ستایشگر، که در نهایت به یک کات سریع به بروس خسته و منزوی در پشت صحنه ختم میشود. منتقد استدلال میکند که این کار، روایتی قابل پیشبینی درباره تنهایی شهرت را پایهریزی میکند و بلافاصله خشم خام و ویژه اسپرینگستین واقعی دهه ۸۰ را از دست میدهد.
این موضوع به بحثی گستردهتر درباره ژانر بیوگرافی راک منجر میشود که اخیراً به سراغ نمادهایی چون فردی مرکوری، باب دیلن و الویس رفته است. مقاله اشاره میکند که این فیلمها بر پایه تقلید ساخته شدهاند که میتواند امری دشوار باشد. بینندگان اغلب درگیر بازی ارزیابی تقلید میشوند، احساسی که وقتی سوژهها، مانند اسپرینگستین و دیلن، هنوز زندهاند، تشدید میشود. برخلاف زنده کردن یک شخصیت اسطورهای، این فیلمها بیشتر شبیه درامهای دورهای متواضع هستند که بر روابط و جزئیات تاریخی تمرکز دارند.
با وجود این، منتقد یک دام بالقوه را میبیند. این فیلمها، در حالی که خود را به عنوان آثاری هنرمندانه و قدیمی جا میزنند، به راحتی در سیستم استودیویی مدرن مبتنی بر مالکیت معنوی (IP) قرار میگیرند و به عنوان «داستانهای پیدایش» عمل میکنند که میتوان از آنها بیشتر درآمدزایی کرد—بهویژه از آنجایی که هم اسپرینگستین و هم دیلن کاتالوگهای موسیقی خود را به قیمت صدها میلیون دلار فروختهاند.
فیلم هوشمندانه تمرکز خود را به ساخت شاهکار سال ۱۹۸۲، یعنی آلبوم نبراسکا، محدود میکند که به شکلی مشهور بر روی یک ضبط کاست چهار-ترک در اتاقی در نیوجرسی ضبط شد. در روایت فیلم، اسپرینگستینی بیروح از تور خود بازمیگردد و در انزوایی سازنده فرو میرود. تنها بیرون رفتنهای او برای خیره شدن به خانه کودکیاش یا نواختن در The Stone Pony است، جایی که با شخصیتی به نام فی (اودسا یانگ) آشنا میشود. تماشای دیرهنگام فیلم زمینهای لمیزرع ترنس مالیک، جرقهای برای خلق آهنگهایش میشود و هم آهنگهای موفق آینده و هم داستانهای تلخی که آلبوم نبراسکا را شکل میدهند، از دل آن بیرون میآید.
شخصیتهای مکمل شامل والدین او در فلشبکها (استیون گراهام و گبی هافمن) و مدیر برنامههایش جان لاندو (جرمی استرانگ) هستند که به عنوان یک تبلیغاتچی به تصویر کشیده شده که هنر بروس را برای شرکت ضبط به زبان شرکتی ترجمه میکند. نقد اشاره میکند که این شخصیتپردازی، لاندو را که خود تهیهکننده و منتقدی برجسته است، سطحی جلوه میدهد.
نقد اصلی این است که از ناکجاآباد رهایم کن علاقهای به اسپرینگستین به عنوان یک ترانهسرا ندارد. برای فیلمی درباره ساخت یک آلبوم، از به تصویر کشیدن فرآیند واقعی و روزمره خلق اثر هنری اجتناب میکند. در عوض، به «معادلسازیهای ناشیانه و سطحی» تکیه میکند. صحنهای که بروس در حال تحقیق درباره یک قاتل واقعی، کلمه «چرا؟» را در دفترچهای خطخطی میکند، با یک کلیشه از فیلمهای جیسون بورن مقایسه میشود. فیلم القا میکند که آهنگهای تاریک و پیچیده او نتیجه مستقیم و یکبهیک افسردگی و ترامای کودکی اوست، که عملاً بیان هنری او را به علامتی از سلامت روان و مشکلاتش با پدرش تقلیل میدهد.
با قاببندی آهنگها به عنوان چیزی صرفاً درباره «آنچه بروس از سر میگذراند»، فیلم درامی مصنوعی پیرامون قابلیت تجاری آنها ایجاد میکند. شخصیت لاندو وجود دارد تا بین غم بروس و مدیران شرکت ضبط، نقش حائل را بازی کند. صحنهای که گروه E Street Band سرود «Born in the U.S.A.» را ضبط میکنند، تنها به این موضوع میپردازد که بروس یک آهنگ موفق را به نفع «موسیقی احساسی اتاق خوابش» کنار میگذارد. به طرز تکاندهندهای، فیلم محتوای واقعی آهنگ را کاملاً نادیده میگیرد: نقدی سوزان به رفتار آمریکا با کهنهسربازان ویتنام. نقد بیان میکند: «در کل فیلم حتی یک اشاره وجود ندارد که این آهنگها ربطی به دنیای سیاسی یا اجتماعی اطراف او دارند.»
این یک فرصت بزرگ از دست رفته است، زیرا خود آلبوم نبراسکا اثری به شدت سینمایی است. اسپرینگستین اغلب از شخصیتها، فضاها و اتمسفر آن صحبت میکرد. این آلبوم نقشه راهی از انزوای آمریکایی است، پر از نامهای مکانهای خاص، تصاویر زنده و یک «وحشت اسطورهای» که او از فیلمهایی مانند زمینهای لمیزرع و شب شکارچی الهام گرفته بود. این حس در صدای آلبوم—در نویز نوار، در اکوی شبحوار—جاری است. فیلم، لاندو را وامیدارد تا آهنگها را به عنوان فریادی شخصی برای کمک روانکاوی کند، اما همانطور که نقد نتیجه میگیرد، خود «رئیس» آن را بهتر و جهانیتر بیان کرده است: «همه میدانند محکوم بودن چه حسی دارد.»
منبع: بر اساس نقدی از The Film Comment Letter